نمیدونم چرا وقتی بهم اثبات شده یک نفر فاقد شعوره و حتی خودش واضح میگه من بیشعوری تو کروموزوم و دی ان ای ام هست. بازم وقت جبران که میشه بازم مهربون میشم و باهاش خوب تا میکنم و میگم ولش کن یه چیزی گفت دیگه.
امان از دل مهربون و رئوف من
تا کی میخواد این دل من مهربون باشه و بزاره دیگرون باهاش بد تا کنن ولی اون با دیگرون خوب باشه رو نمیدونم.
البته این برمیگرده به ذات و سرشت و فطرت آدم
فقط میشه گفت نابود باد به آدم بد ذات
نابود باد آدمی که وقتی باهات کار داره جوری خوب میشه که فکر میکنی طرف بیشعوریشو کنار گزاشته و آدم شده و وقتی خرش از پل میگزره میفهمی همون بد ذات بی اصلی هست که بود.
امروزومم نصفش سر سروکله با یه آدم نافهم و فرومایه و پست گذشت. مهم نیست. بقیشو در میابم. البته سودی هم داشت. این که گاهی وقتا باید آدم از یه سریا دست بکشه و هفت پشت غریبه بدوندشون و ازشون متنفر باشه حتی اگه نسبت قوی باهاشون داشته باشه. چون آدما عوض نمیشن. لا اقل اون آدم قصد عوض شدن نداره و بی شعوری رو تثبیت شده تو خونش میدونه.
مهم نیست تو چقدر تلاش کنی و جون بکنی وقتی طرف مقابلت یه کور قدر نشناسه و قصدی برای دونستن قدرت نداره.
پی نوشت: قصد داشتم این نوشته رو پست موقت کنم. اما بزار همیشه جلوی چشمم باشه تا یادم باشه کیا دور و برمن
برچسب:
نویسنده: یوسف نعمتی