خرید بک لینک

امروز آخرین روز از استراحت یک هفته ای تابستونمونه. تابستونی که رسما زهر مارمون شد. فردا دوباره شروع میشه. دوباره بیمارستان، دوباره روپوش سفید دوباره شیفت دوباره خوابگاه. فقط یه تفاوتی هست. این که این آخرین باره.آخرین ترم...

ایشالا اگه خدا بخواد سال دیگه این وقتا از شیفت شبام و کیس هایی که تو بیمارستان برام پیش اومده براتون مینویسم. سال دیگه این وقتا مهرم رو گرفتم، شماره نظام پرستاریم رو هم همینطور و چلق چلق مهرمو میزنم رو پیشونی هر کی بهم ایمان نداشت و فکر میکرد نمیتونم.هر کی بهم حسادت کرد و دستاوردهامو کوچیک شمرد. هر کی که چشم دیدن به یه جایی رسیدنمو نداشت.چلق اول بار میزنم روی پیشونی اون.

خوشحالم و حالم نسبتا خوبه.

آخرین روز

ازین که به این مرحله رسیدم، مرحله ی آخر، حالم خیلی خوبه.

دیگه ازین جا به بعد یه نفس راحت میکشم .مثل سرسره که پله هاشو بالا اومدی حالا وقت سر خوردنه.

سعی میکنم دیگه از مسیر لذت ببرم و دیگه خودمو درگیر حواشی نکنم.

یه روز میام اینجا و میرم منبر و یه سخنرانی مفصل میکنم و وظیفه ی اجتماعیمو انجام میدم.

فعلا

برچسب: نویسنده: یوسف نعمتی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 20:30

صفحه بندی